هست عظيم . نمىبينى كه همه خلق ميل مىكنند به ديوانگان و به زيارت مىروند و مىگويند « باشد كه اين آن باشد « 1 » ؟ » راست است ، چنين چيزى هست امّا محلّ را غلط كردهاند . آن چيز در عقل نگنجد امّا نه هر چيز « 2 » كه در عقل نگنجد ، آن باشد . كلّ جوز مدوّر و ليس كلّ مدوّر جوز . نشانش آن باشد كه گفتيم اگرچه « 3 » او را حالتى باشد كه آن در گفت و ضبط نيايد امّا از وى « 4 » عقل و جان قوّت گيرد و پرورده شود . و درين ديوانگان « 5 » كه ايشان گردشان « 6 » مىگردند اين نيست « 7 » و از حال خود نمىگردند و به او « 8 » آرام نمىيابند و اگرچه ايشان پندارند « 9 » كه آرام گرفتهاند ، آن را آرام نگوييم . همچنانك « 10 » طفلى از مادر جدا شد لحظهاى به ديگرى آرام يافت ، آن را « 11 » آرام نگوييم زيرا غلط كرده است .
طبيبان مىگويند كه هرچ مزاج را خوش آيد و مشتهاى اوست ، آن او را قوّت دهد و خون او را صافى گرداند امّا وقتى كه بىعلّتش خوش آيد . تقديرا اگر گلخورى « 12 » را گل خوش مىآيد ، آن را نگوييم مصلح « 13 » مزاج است اگرچه خوشش مىآيد . و همچنين صفرايى را ترشى خوش مىآيد و شكر ناخوش مىآيد . آن خوشى را اعتبار نيست زيرا كه بنا « 14 » بر علّت است . خوشى آن است كه اوّل پيش از علّت ورا « 15 » خوش مىآيد مثلا دست يكى را بريدهاند يا شكستهاند « 16 » و آويخته است ، كژ شده . جرّاح آن را راست مىكند و بر جاى اوّل مىنشاند . او را آن خوش نمىآيد و دردش مىكند آنچنان كژش خوش مىآيد . جرّاح مىگويد « تو را اوّل آن خوش مىآمد كه دستت « 17 » راست بود و به آن آسوده بودى و چون كژ مىكردند متألم مىشدى و مىرنجيدى . اين ساعت اگر تو را آن كژ خوش مىآيد « 18 » اين خوشى دروغين است ، اين را اعتبار نباشد . » همچنان ارواح را در عالم قدس ، خوشى از ذكر حق و استغراق در حق بود همچون ملايكه . اگر ايشان به واسطهء اجسام رنجور و معلول شدند و گل خوردنشان خوش مىآيد ، نبى و ولى كه طبيباند
هامش
( 1 ) . اصل : نباشد
( 2 ) . ح : نه هرچه
( 3 ) . ح : كه اگرچه
( 4 ) . ح : از وى
( 5 ) . اصل و ح : ديونگان
( 6 ) . ح : گرد او
( 7 ) . ح : اين معنى نيست
( 8 ) . ح : و با او
( 9 ) . اصل : بپندارد
( 10 ) . ح : همچون كه
( 11 ) . اصل : و آن را
( 12 ) . ح : گل خوارى
( 13 ) . ح : كه مصلح
( 14 ) . ح : بنى
( 15 ) . ح : او را
( 16 ) . ح : يا پاشكستهاند
( 17 ) . اصل : دست
( 18 ) . ح : آيد