سه نوع است يكى ماضى كه عبارت از احوال و اعراض و معنى نيست شده بعد از وجود و دوم حال كه وجودى باشد بر عرضهء « 1 » زوال و يكى استقبال چيزهاى كه موجود نباشد و به عرضهء « 1 » وجود بود پس كان اللّه في الأزل عبارت از هستى باشد كه آغازش نباشد و لا يزال عبارت از هستى باشد كه فنا بر وى روا نباشد ، زمان با حدث باشد سبّوح و قدّوس آنست كه منزه است از حدث ، چون اللّه ترا قدرت داده باشد در چيزى قدرت دادهء او را از خود نفى نتوانى كردن و خود را عاجز نتوانى كردن و اگر عجزت دهد در چيزى خود را قدرت نتوانى دادن و اگرچه آفرينش اوست ترا هيچ عذر نباشد از آنك اين معنى را عذر و حجت نهآفريده است در هر دو جهان ترا چگونه عذر باشد حكمش اينست كه تو معذور نباشى تو چگونه معذور باشى جهان خوش آفريد ، شاخ ديگر بجاى ديگر موجود گردانيد بر خلاف اين خوشيها از آنك چه فرقست ميان مكنت آفريدن اينها و ميان مكنت آفريدن رنجهاى آن جهانى گاهگاهى از آن دريا بدين جهان درآميزد اندكى و نم آن بدين عالم مىرسد نشانش آنست كه چون شكر و نبات مىخورى دهانت تلخ شود لقمه بدان خوشى مىخورى چگونه تلخ و زرده 538 مىگرداند آن زرده شدن از نم آن عالم غسلين 539 و صديدست 540 تا بدانى كه صورتهاء نغز را در دوزخ زشت تواند گردانيدن
عَلى رَجْعِهِ لَقادِرٌ
« * » چون آن منىات را اين منى گردانيد فضل 541 بود اگر اين منيت را آن منى بازگرداند عدل بود پس هر عقوبت كه كند عدل بود .
فقيه عمر احدب فزارى گفت خواب ديدم كه مولانا بها الدين بلند شده بود در هوا نيك بلند و خلق بسيار بر روى زمين ايستاده او
ذُو الْعَرْشِ الْمَجِيدُ
« * * » را معنى مىگفت بديع ترك و علاء ترك آمدند و گفتند يكى جوانيست بيمار شده گفت در بيدارى از روزن دو سبزپوش ديدم فرود آمدند و گفتند خضر و الياسيم بديع ترك و علاء ترك را بگوى تا نزد بها الدين روند تا وى اين را بگويد و ايشان گفتند ، سلطان
هامش
( 1 ) - اصل : عرضيه ، بعرضيه .
( * ) قرآن كريم ، 86 / 8
( * * ) قرآن كريم ، 85 / 15