آن كه گاهى خشت و گاهى گِل كشيد * اين همه سختى نه بر باطل كشيد
گر خلافت از هوا مىراندى * خويش را در سلطنت بنشاندى
شهرهاىِ منكران خامِ او * شد تهى از كفر در ايّامِ او
گر تعصّب مىكنى از بهرِ اين * نيست انصافت بمير از قهرِ اين
او نمرد از زهر و تو از قهرِ او * چند ميرى گر نخوردى زهرِ او ؟
مىمكن اى جاهلِ نا حق شناس * از خلافت ، خواجگىِ خود قياس
بر تو گر اين خواجگى آيد به سر * زين غمت صد آتش افتد در جگر
گر كسى زيشان خلافت بستدى * عُهدهء صدگونه آفت بستدى
نيست آسان تا كه جان در تن بُوَد * عُهدهء خلقى كه در گردن بُوَد .
فى الحكاية
چون عمر پيش اوَيس آمد به جوش * گفت « افكندم خلافت در فروش
اين خلافت گر خريدارى بُوَد * مىفروشم گر به دينارى بُوَد . »
چون اويس اين حرف بشنيد از عمر * گفت « تو بگذار و فارغ در گذر