تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
آن كه بر منبر ادب دارد نگاه * خواجه را ننشيند او بر جايگاه
چون ببيند اين همه از پيش و پس * نا حق او را كى تواند گفت كس ؟
باز فاروقى كه عدلش بود كار * گاه مىزد خشت و گه مىكَنْد خار
با دِرَمْنَه شهر را برخاستى * مىشدى در شهر و ره مىخواستى
بود هر روزى درين حبسِ هوس * هفت لقمه نان طعام او و بس
سركه بودى با نمك بر خوانِ او * نه ز بيت المال بودى نانِ او
ريگ بودى ، گر بخفتى ، بسترش * دِرَّه بودى بالشى زيرِ سرش
بر گرفتى همچو سقّا مشكِ آب * بيوه زن را آب بُردى وقتِ خواب
شب برفتى دل ز خود برداشتى * جملهء شب پاسِ لشكر داشتى
با حُذَيْفَه گفت اى صاحب نظر * هيچ مىبينى نفاقى در عمر ؟
كو كسى كو عيبِ من در روىِ من * ميل نكْنَد ، تحفه آرد سوىِ من
گر خلافت بر خطا مىداشت او * هفده من دلقى چرا مىداشت او
چون نه جامه دست دادش نه گليم * بر مُرقَّع دوخت ده پاره اديم
آن كه زين سان شاهىِ خيلى كند * نيست ممكن كو به كس ميلى كند