هر چه دانستى ، چو ديدى ، آن نبود * و آنچه گفتى و شنيدى آن نبود
اين همه وادى كه از پس كردهايد * وين همه مردى كه هر كس كردهايد ،
جمله در افعالِ ما مىرفتهايد * وادىِ ذات و صفت را خفتهايد
چون شما سى مرغ حيران ماندهايد * بى دل و بىصبر و بىجان ماندهايد
ما به سيمرغى بسى اولىتريم * زان كه سيمرغ حقيقى گوهريم
محوِ ما گرديد در صد عزّ و ناز * تا به ما در ، خويش را يابيد باز . »
محو او گشتند آخر بر دوام * سايه در خورشيد گم شد و السّلام
تا كه مىرفتند و مىگفت اين سخن * چون رسيدند و نه سر ماند و نه بُن
لا جرم اينجا سخن كوتاه شد * رهرو و رهبر نماند و راه شد .
الحكاية و التمثيل
گفت چون در آتشِ افروخته * گشت آن حلّاج كلّى سوخته
عاشقى آمد مگر چوبى به دست * بر سرِ آن طشتِ خاكستر نشست
پس زفان بگشاد همچون آتشى * باز مىشوريد خاكستر خوشى