من اگر چه زخم دارم بيش ازو * در پيَم بىاو و من در پيش از او
گوى ، گه گه ، در حضور افتاده است * وين گدا پيوسته دور افتاده است
آخر او را چون حضورى مىرسد * از پى وصلش سرورى مىرسد
من نمىيارم ز وصلش بوى بُرد * گوى ، و صلى يافت وز من گوى بُرد . »
شهريارش گفت « اى درويشِ من * دعوىِ افلاس كردى پيشِ من
گر نمىگويى دروغ اى بىنوا * مفلسىِ خويش رادارى گوا ؟ »
گفت « تا جان مىبُوَد مفلس نيَم * مدّعىام اهل اين مجلس نيَم
ليك اگر در عشق گردم جان فشان * جان فشاندن هست مفلس را نشان
در تو ، اى محمود ، كو معنىِ عشق * جان فشان ور نه مكن دعوىِ عشق . »
اين بگفت و بود جانيش از جهان * داد جان بر روىِ جانان ناگهان
چون بداد آن رند ، جان بر خاكِ راه * شد جهان محمود را زان غم سياه .
گر به نزديك تو جانبازىست خُرد * تو درا تا خود ببينى دستبرد
گر تو را گويند يك ساعت دراى * تا تو زين ره بشنوى بانگِ دراى