اهلِ او گفتند « بس آشفتهاى * كو زر و سيمت كجا تو خفتهاى ؟
سيم و زر شد ، آمد آشفتن تو را * شوم بود اين در عجم رفتن تو را
دزدْ راهت زد ؟ كجا شد مالِ تو ؟ * شرح دِه تا من بدانم حال تو . »
گفت « مىرفتم خرامان در رهى * اوفتادم بر قلندر ناگهى
هيچ ديگر مىندانم نيز من * سيم و زر رفت و شدم نا چيز من . »
گفت « وصفِ اين قلندر كن مرا . » * گفت « وصف اين است و بس : قال اندرا ! »
مردِ اعرابى فنايى مانده بود * زان همه « قال اندرا » يى مانده بود .
پاى در نِه يا سرِ خود گير تو * جان ببر يا نه به جان بپذير تو
گر تو بپذيرى ، به جان ، اسرارِ عشق * جان فشانان ، سر كنى در كارِ عشق
جان فشانى و بمانى برْهنه * مانَدَت « قال اندرا » يى در بُنَه .
الحكاية و التمثيل
بود عالى همّتى صاحبْ كمال * گشت عاشق بر يكى صاحبْ جمال
از قضا معشوقِ آن دلداده مَرد * شد چو شاخِ خيزران باريك و زرد