پوستى خواهم از آنِ گوسفند * چشمِ بد را نيز مىسوزم سپند
اطلس و اكسونِ مجنون پوست است * پوست خواهد هر كه ليلى دوست است
بردهام در پوست بوىِ دوست من * كى ستانم جامهاى جز پوستى من
دل خبر از پوست يافت از دوستى * چون ندارم مغز ، بارى پوستى ! »
عشق بايد كز خرد بستاندت * پس صفاتِ تو بَدَل گرداندت
كمترين چيزيت در محوِ صفات * بخششِ جان است و تركِ تُرَهات
پاى درنِه گر سرافرازى چنين * زان كه بازى نيست جانبازى چنين .
الحكاية و التمثيل
گشت عاشق بر اياز آن مفلسى * اين سخن شد فاش در هر مجلسى
چون سواره گشتى اندر ره اياس * مىدويدى آن گداى حق شناس
دولتىتر از من آمد كوى راه * كاسب او را نعل سايد كاه كاه
گر چه همچون كوى بى پا و سرم * ليك من از كوى محنت كژ ترم
كوى بر تن زخم از چوگان خورد * وين گداى دلشده بر جان خورد