تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
سرنگون شد پوست اندر سر فكند * خويشتن را كرد همچون گوسفند
آن شبان را گفت « بهرِ كردگار * در ميانِ گوسفندانم گذار
سوىِ ليلى ران رمه ، من در ميان * تا بيابم بوى ليلى يك زمان
تا نهان از دوست ، زيرِ پوست من * بهره گيرم ساعتى از دوست من . »
گر تو را يك دم چنين درديستى * در بُنِ هر موىِ تو مرديستى
اى دريغا دردِ مردانت نبود * روزىِ مردانِ ميدانت نبود
عاقبت مجنون چو زيرِ پوست شد * در رمه پنهان به كوىِ دوست شد
خوش خوشى برخاست اوّل جوش ازو * پس به آخر گشت زايل هوش ازو
چون در آمد عشق و آب از سر گذشت * بر گرفتش آن شبان بُردش به دشت
آب زد بر روىِ آن مستِ خراب * تا دمى بنشست آن آتش ز آب
بعد از ان روزى مگر مجنونِ مست * كرد با قومى به صحرا در نشست
يك تن از قومش به مجنون گفت باز * « بس برهنه مانده‌اى اى سر فراز
جامه‌اى كان دوستردارى و بس * گر بگويى من بيارم اين نَفَس . »
گفت « هرجامه سزاىِ دوست نيست * هيچ جامه بهترم از پوست نيست
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 297 | فريد الدين العطار النيسابوري