تا نسوزد خويش را يكبارگى * كى تواند رست از غم خوارگى ؟
تا بريشم در وجودِ خود نسوخت * در مُفَرِح كى تواند دل فروخت ؟
مىطپد پيوسته در سوز و گداز * تا به جاىِ خود رسد ناگاه باز
ماهى از دريا چو بر صحرا فتد * مىطپد تا بوك بر دريا فتد
عشق اينجا آتش است و عقل دود * عشق كامد در گريزد عقل زود
عقل در سوداىِ عشق استاد نيست * عشق ، كار عقلِ مادر زاد نيست
گر ز غيبت ديدهاى بخشند راست * اصلِ عشق اينجا ببينى كز كجاست
هست يكْ يك برگ ، از هستىِ عشق * سر به بر افكنده از مستىِ عشق
گر تو را آن چشمِ غيبى باز شد * با تو ذرّاتِ جهان همراز شد
ور به چشمِ عقل بگشايى نظر * عشق را هرگز نبينى پا و سر
مردِ كار افتاده بايد عشق را * مردم آزاده بايد عشق را
تو نه كار افتادهاى ، نه عاشقى * مردهاى تو ، عشق را كى لايقى
زنده دل بايد درين ره صد هزار * تا كند در هر نفس صد جان نثار .