باز ايّوبِ ستم كش را نگر * مانده در كرمان و گرگان پيشْ در
باز يونس را نگر گم گشته راه * آمده از مه به ماهى چند گاه
باز موسى را نگر ز آغازِ عهد * دايه فرعون و شده تابوت مهد
باز داوودِ زرهگر را نگر * موم كرده آهن از تفِ جگر
باز بنگر كز سليمانِ خديو * ملكِ پى بر باد چون بگرفت ديو
باز زَكْريَا كه دل پر جوش شد * ارّه بر سر دم نزد خاموش شد
باز يحيى را نگر در پيشِ جمع * زار ، سر بُرّيده در طشتى چو شمع
باز عيسى را نگر كز پاىِ دار * شد هزيمت از جهودان چند بار
باز بنگر تا سرِ پيغامبران * چه جفا و رنج ديد از كافران
تو چنان دانى كه اين آسان بُوَد * بلك كمتر چيز تركِ جان بُوَد
چند گويم چون دگر گفتم نماند * گر گُلى از شاخ مىرُفتم نماند
كشتهء حيرت شدم يكبارگى * مى ندانم چاره جز بيچارگى
اى خرد در راهِ تو طفلى بشير * گُم شده در جستجويت عقلِ پير
در چنان ذاتى ، من آنگه كى رسم * از زَهَم من در مُنزَّه كى رسم