گر نماند عالم و يك ذرّه هم * كى شود يك كوبله زين بحر كم
كس چه داند تا درين بحرِ عميق * سنگ ريزه قدر دارد يا عقيق
عقل و جان و دين و دل درباختم * تا كمالِ ذرّهاى بشناختم
لب بدوز از عرش وز كُرسى مپرس * گر همه يك ذرّه مىپُرسى مپرس
عقل تو چون در سرِ مويى بسوخت * هر دو لب بايد ز پرسيدن بدوخت
كس نداند كُنهِ يك ذرّه تمام * چند پُرسى چند گويى و السّلام .
چيست گردون سرنگون ناپايدار * بى قرارى دايماً بر يك قرار
در رهِ او پا و سر گُم كردهاى * پردهاى در پردهاى در پردهاى
حَلّ و عقدِ اين چنين سلطانيى * كى توان كردن به سر گردانيى ؟
چرخ مىخواهد كه اين سِر پى برد * او به سرگردانى اين سر كى برد ؟
چرخ جز سرگشته و پى كرده چيست ؟ * او چه داند تا درونِ پرده چيست ؟
او كه چندين سال بر سر گشته است * بى سر و بُن گردِ اين در گشته است
مى نداند در درونِ پرده راز * كى شود بر چون تويى اين پرده باز ؟
كارِ عالم عبرت است و حسرت است * حيرت اندر حيرت اندر حيرت است