تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 16

مساهمون:

ص١٦
هر زمان اين راه بىپايان‌تر است * خلق هر ساعت درو حيران‌تر است
هيچ دانى راهرو چون ديد راه * هر كه افزون رفت افزون ديد راه
بى نهايت گر كنارى داشتى * بى عدد حصر و شمارى داشتى
كارگاهِ پر عجايب ديده‌ام * جمله را از خويش غايب ديده‌ام
سوى كُنهِ خويش كس را راه نيست * ذرّه‌اى از ذرّه‌اى آگاه نيست
هست كارى پشت و رو ، نه سر نه پاى * روى در ديوار و پشتِ دست خاى
مبتلاى خويش و حيرانِ توام * گر بدم گر نيك هم زانِ توام
نيم جزوم بىتو من در من نگر * كُل شوم گر تو كنى در من نظر
يك نظر سوىِ دلِ پرخونم آر * وز ميانِ اين همه بيرونم آر
گر تو خوانى نا كسِ خويشم دمى * هيچ كس در گَردِ من نَرْسد همى
من كه باشم تا كسى باشم تو را * اين بسم گر نا كسى باشم تو را
كى توانم گفت هندوىِ توام ؟ * هندوىِ خاكِ سگِ كوىِ توام
هندوى جان بر ميان دارم ز تو * داغ همچون حَبْشيان دارم ز تو
گر نيَم هندوت چون مُقْبِل شدم ؟ * تا شدم هندوت زنگى دل شدم
هندوىِ با داغ را مفروش تو * حلقه‌اى كن بنده را در گوش تو
اى ز فضلت ناشده نوميد كس * حلقه و داغِ توام جاويد بس
هر كه را خوش نيست دل در دردِ تو * خوش مبادش زان كه نيست او مردِ تو
ذرّه‌اى در دم دِه اى درمانِ من * زان كه بىدردت بميرد جانِ من
كفر كافر را و دين ديندار را * ذرّه‌اى دردت دلِ عطّار را
يا رب آگاهى ز يا رب‌هاىِ من * حاضرى در ماتمِ شب‌هاىِ من
ماتمم از حد بشد سورى فرست * در ميانِ ظلمتم نورى فرست
پاى مردِ من درين ماتم تو باش * كس ندارم دستگيرم هم تو باش
لذّتِ نورِ مسلمانيم دِه * نيستىِ نَفْسِ ظلمانيم دِه
ذرّه‌اى ام گُم شده در سايه‌اى * نيست از هستى مرا سرمايه‌اى
سايلم زان حضرتِ چون آفتاب * بوك از آن تابم رسد يك رشته تاب
تا مگر چون ذرّه‌اى سر گشته من * درجَهَم دستى زنم در رشته من
پس برون آيم ازين روزن كه هست * پيش گيرم عالمى روشن كه هست
تا نيامد بر لبم اين جان كه بود * داشتم آخر كسى زان سان كه بود
چون بر آيد جان ندارم جز تو كس * همرهِ جانم تو باش آخر نَفَس
چون ز من خالى بماند جاىِ من * گر تو همراهم نباشى واىِ من
روى آن دارد كه همراهى كنى * مىتوانى كرد اگر خواهى كنى .
پيشوايانى كه ره بين آمدند * گاه و بيگاه از پىِ دين آمدند
جانِ خود را عينِ حيرت يافتند * همرهِ جان عجز و حسرت يافتند
در نگر اوّل كه با آدم چه كرد * عمرها بر وى در آن ماتم چه كرد
باز بنگر نوح را غرقابِ كار * تا چه بُرد از كافران سالى هزار
باز ابراهيم را بين دل شده * منجنيق و آتشش منزل شده
باز اسماعيل را بين سوگوار * كيش او قربان شده در كوىِ يار
باز در يعقوبِ سر گردان نگر * چشم كرده در سرِ كارِ پسر
باز يوسف را نگر در داورى * بندگى و چاه و زندان بر سرى