شد كه تيغ آرد زند بر گردنش * پارهاى نان داد آن ساعت زنش
چون بيامد مرد با تيغ آن زمان * ديد آن دلخسته را در دست نان
گفت « اين نانت كه داد اى هيچ كس ؟ » * گفت « اين نان را عيالت داد و بس . »
مرد چون بشنيد آن پاسخ تمام * گفت « بر ما شد تو را كشتن حرام
زان هر مردى كه نانِ ما شكست * سوىِ او با تيغ نتوان بُرد دست
نيست از نان خوارهء ما جان دريغ * من چهگونه خونِ او ريزم به تيغ ؟ »
خالقا سر تا به راه آوردهام * نان همه بر خوانِ تو مىخوردهام
چون كسى مىبشكند نانِ كسى * حق گزارى مىكند آن كس بسى
چون تو بحرِ جوددارى صد هزار * نانِ تو بسيار خوردم ، حق گزار
يا الهَ العالَمين در ماندهام * غرقِ خون ، بر خشك كشتى راندهام
دستِ من گير و مرا فرياد رس * دست بر سر چند دارم چون مگس ؟
اى گناه آمُرز و عذر آموزِ من * سوختم صد ره ، چه خواهى سوزِ من ؟
خونم از تشويرِ تو آمد به جوش * نا جوانمردى بسى كردم ، بپوش
من ز غفلت صد گنه را كرده ساز * تو عوض صدگونه رحمت داده باز