بسته جز دو چشمِ تو پيوسته نيست * تو طلب كن زان كه اين در بسته نيست .
الحكاية و التمثيل
بى خودى مىگفت در پيشِ خداى * ك « اى خدا آخر درى بر من گشاى ! »
رابعه آنجا مگر بنشسته بود * گفت « اى غافل كى اين در بسته بود ؟ »
[ وادى دوم در عشق ]
بعد ازين وادىِ عشق آيد پديد * غرقِ آتش شد كسى كانجا رسيد
كس درين وادى بجز آتش مباد * وان كه آتش نيست عيشش خوش مباد !
عاشقْ آن باشد كه چون آتش بوَد * گرم رو سوزنده و سركش بوَد
عاقبت انديش نبوَد يك زمان * دركشد خوش خوش بر آتش صد جهان
لحظهاى نه كافرى داند نه دين * ذرّهاى نه شك شناسد نه يقين
نيك و بد در راهِ او يكسان بود * خود چو عشق آمد ، نه اين نه آن بود
اى مُباحِى اين سخن آنِ تو نيست * مرتدى تو اين به دندانِ تو نيست
هر چه دارد پاك در بازد به نقد * وز وصالِ دوست مىنازد به نقد
ديگران را وعدهء فردا بوَد * ليك او را نقد هم اينجا بوَد