هر كه او در ره به چيزى باز ماند * شد بُتش آن چيز ، كو بُت باز ماند
چون تُنُك مغز آمدى بىدل شدى * كز شرابِ مست ، لا يعقلِ شدى
مىمشو آخر به يك مىمست نيز * مى طلب چون بىنهايت هست نيز .
الحكاية و التمثيل
يك شبى محمود مىشد بىسپاه * خاك بيزى ديد سر بر خاكِ راه
كرده بُد هر جاى كوهى خاك پيش * شاه چون آن ديد ، بازو بندِ خويش ،
در ميانِ كوهِ خاكِ او فكند * پس براند آنگاه چون بادى سمند
پس دگر شب باز آمد شهريار * ديد او را همچنين مشغولِ كار
گفتش « آخر آنچه دوش آن يافتى * دَه خراجِ عالم آسان يافتى
همچنان اين خاك مىبيزى تو باز ؟ * پادشاهى كن كه گشتى بىنياز . »
خاك بيزش گفت « آن زين يافتم * آن چنان گنجى نهان زين يافتم
چون ازين در دولتم شد آشكار * تا كه جان دارم مرا اين است كار . »
مردِ اين در باش تا بگشايدت * سر متاب از راه تا بنمايدت