گر تفاوت باشدت از دستِ شاه * سنگ با گوهر ، نهاى تو مردِ راه
گر عزيز از گوهرى ، از سنگ خوار * پس ندارد شاه اينجا ، هيچ كار
سنگ و گوهر را نه دشمن شو نه دوست * آن نظر كن تو كه اين از دستِ اوست
گر تو را سنگى زند معشوقِ مست * بِهْ كه از غيرى گهر آرى به دست
مرد بايد كز طلب در انتظار * هر زمانى جان كند در ره نثار
نه زمانى از طلب ساكن شود * نه دمى آسودنش ممكن شود
گر فرو افتد زمانى از طلب * مرتدى باشد ، درين ره ، بى ادب .
الحكاية و التمثيل
ديد مجنون را عزيزى دردناك * كو ميانِ رهگذر مىبيخت خاك
گفت « اى مجنون چه مىجويى چنين ؟ » * گفت « ليلى را همى جويم يقين . »
گفت « ليلى را كجا يا بى ز خاك ؟ * كى بود در خاكِ شارع دُرِ پاك ؟ »
گفت « من مىجويمش هرجا كه هست * بو كه جايى ، يك دمش ، آرم به دست . »