من همى دانم كه آدم خاك نيست * سر نهم تا سِر ببينم باك نيست . »
چون نبود ابليس را سر بر زمين * سِر بديد او ، زان كه بود او در كمين
حق تعالى گفتش « اى جاسوسِ راه * تو به سِر دُزديدنى اين جايگاه
گنج چون ديدى كه بنهادم نهان * بُكْشَمَت تا بر نگويى در جهان
زان كه اندر خفيه بيرون از سپاه * هر كجا گنجى كه بنهد پادشاه ،
بى شكى بر چشمِ آن كس كان نهد * بكشد او را و خطش بر جان نهد
مردِ گنجى ، ديد [ ه ] گنجى اختيار * سَر بريدن بايدت كرد اختيار
ور نبرّم سر ز تن اين دم تو را * اين سخن باشد همه عالم تو را . »
گفت « يا رب مَهْل ده اين بنده را * چارهاى كن اين ز كار افكنده را . »
حق تعالى گفت « مُهلت بر منت * طوق لعنت كردم اندر گردنت
نامِ تو كذّاب خواهم زد رقم * تا بمانى تا قيامت متّهم . »
بعد از ان ابليس گفت « آن گنجِ پاك * چون مرا روشن شد ، از لعنت چه باك ؟
لعنت آنِ توست رحمت آنِ تو * بنده آنِ توست قسمت آنِ تو
گر مرا لعن است قسمت ، باك نيست * زهر هم بايد ، همه ترياك نيست