چون بديدم خلق را رحمت طلب * لعنتت بر داشتم من بىادب
[ لعنتت را همچو رحمت بنده نيست * بندهء لعنت منم كافكنده نيست . » ]
اين چنين بايد طلب گر طالبى * تو نهاى طالب به معنى غالبى
گر نمىيابى تو او را روز و شب * نيست او گم ، هست نقصان در طلب .
الحكاية و التمثيل
وقتِ مردن بود شبلى بىقرار * چشم پوشيده ، دلى پر انتظار
بر ميان زنّارِ حيرت بسته بود * بر سرِ خاكسترى بنشسته بود
گه گرفتى اشك در خاكستر او * گاه خاكستر بكردى بر سر او
سايلى گفتش « چنين وقتى كه هست * ديدهاى كس را كه او زُنّار بست ؟ »
گفت « مىسوزم ، چه سازم ، چون كنم * چون ز غيرت مىگدازم چون كنم ؟ »
جانِ من كز هر دو عالم چشم دوخت * اين زمان از غيرتِ ابليس سوخت
چون خطابِ « لعنتى » او راست بس * اين اضافت آيد افسوسم به كس
مانده شبلى تفته و تشنه جگر * او به ديگر كس دهد چيزى دگر ؟ »