سايهء حق ، آفتابِ روىِ او * صد جهان جان وقفِ يك سرْ موىِ او
مىخراميد و تبسّم مىنمود * هر كه مىديدش درو گم مىنمود
آن مريد او را چو ديد از جاى جست * كاى نبىّ اللّه دستم گير ، دست !
رهنماى خلقى از بهرِ خداى * شيخِ ما گمراه شد ، راهش نماى !
مصطفى گفت اى به همّت بس بلند * رو كه شيخت را برون كردم ز بند
همّتِ عاليت كارِ خويش كرد * دم نزد تا شيخ را در پيش كرد
در ميانِ شيخ و حق از ديرگاه * بود گردى و غبارى بس سياه
آن غبار از راهِ او برداشتم * در ميانِ ظلمتش نگذاشتم
كردم از بهرِ شفاعت شبنمى * منتشر بر روزگار او همى
آن غبار اكنون ز ره برخاستهست * توبه بنشسته گنه برخاستهست
تو يقين مىدان كه صد عالم گناه * از تفِ يك توبه برخيزد ز راه
بحرِ احسان چون درآيد موجْ زن * محو گرداند گناهِ مرد و زن
مرد از شادىِ آن مدهوش شد * نعرهاى زد كآسمان پر جوش شد
جملهء اصحاب را آگاه كرد * مژدگانى داد و عزمِ راه كرد