كز قضا او را چه بار آمد به بر * وز قدر او را چه كار آمد به سر
موى ترسايى به يك مويش ببست * راه بر ايمان به صد سويش ببست
عشق مىبازد كنون با زلف و خال * خرقه گشتش مخرقه ، حالش محال
دستْ كلّى باز داشت از طاعت او * خوك وانى مىكند اين ساعت او
اين زمان آن خواجهء بسيار درد * بر ميان زنّار دارد چارْ كرد
شيخ ما گر چه بسى در دين بتاخت * از كهن گبريش مىنتوان شناخت
چون مريد آن قصّه بشنود از شگفت * روى چون زر كرد و زارى در گرفت
با مريدان گفت اى تردامنان * در وفادارى نه مردان نه زنان
يارِ كار افتاده بايد صد هزار * يار نايد جز چنين روزى به كار
گر شما بوديد يارِ شيخِ خويش * يارىِ او از چه نگرفتيد پيش ؟
شرمتان باد ! آخر اين يارى بود ؟ * حق گزارى و وفادارى بود ؟
چون نهاد آن شيخ بر زُنّار دست * جمله را زنّار مىبايست بست
از برش عمدا نمىبايست شد * جمله را ترسا همى بايست شد
اين نه يارى و موافق بودن است * كانچه كرديد از منافق بودن است