تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
رفت با اصحاب گريان و دوان * تا رسيد آنجا كه شيخِ خوك وان
شيخ را مىديد چون آتش شده * در ميانِ بىقرارى خوش شده
هم فكنده بود ناقوس مغان * همه گسته بود زنّار از ميان
هم كلاهِ گبركى انداخته * هم ز ترسايى دلش پرداخته
شيخ چون اصحاب را از دور ديد * خويشتن را در ميان بىنور ديد ،
هم ز خجلت جامه بر تن چاك كرد * هم به دستِ عجز بر سر خاك كرد
گاه چون ابر اشكِ خونين برفشاند * گاه از جانِ ، جان شيرين برفشاند
گه ز آهش پردهء گردون بسوخت * گه ز حسرت در تنِ او خون بسوخت
حكمتِ اسرارِ قرآن و خبر * شسته بودند از ضميرش سر به سر
جمله با ياد آمدش يكبارگى * باز رست از جهل و از بيچارگى
چون به حالِ خود فرو نگريستى * در سجود افتادى و بگريستى
همچو گل در خونِ چشم آغشته بود * وز خجالت در عرق گم گشته بود
چون بديدند آن چنان اصحابُناش * مانده در اندوه و شادى مبتلاش
پيشِ او رفتند سر گردان همه * وز پىِ شكرانه جان افشان همه