و تجريد ! ازين رنگ « 1 » تن آسانى طاعت و معصيت چه گوئى ؟ و كليد خزاين قدر در خريطهء عقل چه جوئى ؟ عاشق بىزبان در عشق زبان دانست ، و بىزبانى در « لا احصى ثناء » كم سخنان را برهانست .
( 1172 ) مناجاة : اى روانبخشى كه روان از تو تنومندست ! اى غمگسارى كه عشق تو در عشق تو عاشقان را آرزو بخشش است ! خاطرى كه بىتو است ، در عشق بىخطر است . ديدهء كه نور تست ، از تو بىاثر است . بحقّ جانى كه جان فزايد ، كه اين جانفزاى را جانفزاى باش !
472 فصل ( فى شطح الحصرى أيضا )
( 1173 ) حصرى در شطح گويد كه « نمىبينى عزّ وقت را ؟
چون از بلا بيرون آمدند ، به بلايى مشغول شدند ، تا همهء معنى ايشان را مشغول كند ، شغلى نيكو و شغلى زشت . »
( 1174 ) قال : از عزّت وقت خبر داد . مستحسنات و مستقبحات را گفت كه عارضات قضا و قدر است . بديشان مىگذرد طاعت و معصيت از بهر تربيت و تنقيت . هر شغلى از بلا سبّاقان « 17 » صدق را زيادتيست ، عاشقان جلال را عنايتى ، زيرا كه اصطفائيّت بغبار علل عاريت « 18 » مكدّر نشود . نديدى كه قبّهء وحى ازل را و شهرستان بديع فطرت آدم - عليه السّلام - چون ابتلاء عاصيان او را زيادت اجتبائيّت آمد ؟ گفت
هامش
( 1 ) رنگ : رنجSM( 17 ) سباقانM: سباقيانS( 18 ) عاريتS: -M