چون باشد ؟ » يعنى چون عارفان وصف گويند معروف را ، وصف باز ايشان گردد « 2 » ؛ زيرا كه وصف حادث از حادث آمد ، باز ايشان گردد « 3 » . او به وصف خود از وصف حدثان مستغنى است ؛ ليكن چون متحقّق شود به وصف در رؤيت موصوف و درو فنا شود ، آنگه وصف و واصف و موصوف واحد شود ، چنانچ در بعضى طواسين كلمات گويد ، و امثال در حقيقت زند مسترشدان را . و صورت حقيقت با طلّاب آن « 6 » نقش كند ، و ابواب و اسباب آن « 7 » امثال دايرات اينست :
309 فصل ( فى القطعة 1 من طاسين الدائرة )
( 884 ) حسين گفت « دايرهء برّانى آنست كه بدان توان رسيد :
ب ، يعنى « باء » اوّل كه سر دايره است مثل ب . ( باء ) ثانى باب ديگر است كه در دايره است مثل ب . آن بابيست كه به آن رسند و راه آن گم كنند « 17 » . سوّم مفاوز ( در ) حقيقت « 18 » حقيقتست ، يعنى آن باب كه هم چون « با » است مقابل آن دو باب در زير دايرهء ثانى . »
هامش
( 2 ) وصف باز ايشان گرددSM: فيرجع الوصف الى العارفA( 3 ) زيرا كه . . . گرددSM: لأن وصف الحادث يكون مثل الحادثA( 6 ) با طلاب آن : باطلات ( ! ) آنSMو طلابهاA( 7 ) اسباب آن : -M( 17 ) و راه آن گم كنندSM: و انقطع طريقتهاA( 18 ) ( در ) حقيقت : فى حقيقةA