و نفس خود بأرواح بشناساند . آنگه تجلّى كند از عالم لطف فعل خود را از « 2 » نفس خود ؛ آنها را به خود رساند . ديگر تجلّى كند از صفت صفت آنها را ، تا بسوزاند در حقيقت صفت . ديگر تجلّى كند از ذات خود « 4 » آن سوخته را ، تا به صرصرات رياح قدم برافشاند . چون جز او نماند ، باز او شود آنچ ازو آمد . حقّ چنان بود كه بود ، قديم بىكون عدم . هم آن عدم شود بىوجود « 6 » ، كه وجود نبود جز حقّ .
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ . »
« 7 »
302 فصل ( فى القطعة 3 من طاسين الفهم )
( 867 ) حسين در تمام مثل گفت « راضى نشد بضوء و حرارت ، يعنى فراش تا خود را در آن نينداخت ؛ اشكال او را انتظار كردند ، تا ايشان را از نظر خبر دهد . »
303 فصل ( فى القطعة 4 من طاسين الفهم )
( 868 ) « چون راضى نشد از نظر بخبر ، جسدش متلاشى شد ،
هامش
( 2 ) و نفس خود بأرواح . . . فعل خود را ازS: -M( 4 ) از ذات خود : از ذاتSMمن ذاتهA( 6 ) هم آن عدم شود بىوجودSM: و يكون العدم كما لم يزل معدوما بلا وجود الشيئيةA( 7 )كُلُّ شَيْءٍ . .: سورهء 28 ( القصص ) آيهء 88