است . گفت « فراش گرد « 1 » مصباح گردد تا صباح . آنگه عود كند بأشكال ، خبر دهد از حال بلطف مقال . آنگه بياميزد با دلال طمع در وصول و كمال . » « 3 » آنگه شرح داد . گفت « ضوء مصباح « 2 » علم حقيقتست ، وصول بر آن حقّ حقيقتست « 4 » ، حرارتش حقيقت حقيقتست . »
( 866 ) قال : من درين مثل زدم
« وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى »
« 5 » . ضوء مصباح تجلّى صفت است در عالم فعل فراش ارواح و اطيار عقول را بنعت تعريف آن علم صفات . آنگه صفات را حقّ است از حقيقت خود بر خليقت « 8 » . ظاهر كرد بعد از نور صفت علم صفت وصول عقل را « 9 » بخبر آن علم . حرارت مصباح يعنى تجلّى حقيقت صفت است در صفت .
اين صفت را ديگر تجلّى است بنعت كشوف احتراق افهام را . ديگر مصباح تجلّى علم « 11 » ، و تجلّى صفت صفت حقيقت حقيقت در حقيقت ذاتست ، و آن وجود وجود است . آن ذات حقّ - كه آن حقّ است در حقّ - در قدم قدم اوّل صفاتست و آخر ذات « 13 » . ذات چون صفات ، « 12 » و صفات چون ذات در وحدت ظاهر « 14 » . ليكن چون خواهد كون ارواح ، به سناى خود تجلّى كند . آنگه بيافريند . آنگه بعلم تجلّى كند ،
هامش
( 1 ) گرد : گرددSM( 3 ) آنگه بياميزد با دلال طمع در وصول و كمالSM: ثم يمزج بالدلال طمعا فى الوصول الى الكمالA( 2 ) مصباح : + استSM، ضوء المصباح علم الحقيقةA( 4 ) وصول بر آن حق حقيقتست : وصول بر آن حقيقت حقيقتستSMو الوصول اليه حق الحقيقةA( 5 )وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلى: سورهء 30 ( الروم ) آيهء 26
( 8 ) آنگه . . . بر خليقت : آنگه صفات را حق است حقيقت بر خليقتSMثم للصفات حق من حقيقتها على الخليقةA( 9 ) عقل راS: عقلM( 11 ) تجلى علم : تجلى و علمSMتجلى العلمA( 13 ) و آخر ذات : و آخرSMو الآخر ذاتA( 12 ) ذات چون صفاتSM: ذاته كصفاتهA( 14 ) در وحدت ظاهرSM: وحدة فى الوحدةA