قرمش « 1 » شناختهاى ، و باديهء بصر بريدهاى ، كه چنين نكتهء غيوران قدم شرح گوئى ؟ زينهار با كه گوئى ؟ جانى كه جهان عشق تو شد ، كجاست ؟
دلى كه عشق تو دارد ، چه جاست ؟ هان كه رمز دوران ملكوت را ازين سخن خسته كردى ، و دل عشّاق جبروت بدين رمز بسته !
248 فصل ( فى الشطحيّة 22 للحلّاج )
( 735 ) از آن شاه عاشق از توحيد پرسيدند . گفت « توحيد در خلا همچنانست كه در ملا . » گفتند « اين را شرحى بگوى ، كه ما زبان قوم ندانيم . » گفت « توحيد چنانست كه در ازل بود ، و هم چنان تا لايزال خواهد بود . » او را گفتند كه « چون حقّ را وصف كردى در ازل بما لا يزال ، بقدم محدثات گفتى . » گفت « نقض فهم دانستم كردى ، اين كلام محدثانست . »
( 736 ) قال : جانا ! معلوم كن كه توحيد در حقيقت صفت وحدانيّت است ، و وحدانيّت پيش از عالم و بعد از وجود عالم يكسان بود . خلا و ملا نزد وحدت مجهول و محو است .
249 فصل ( فى الشطحيّة 23 للحلّاج )
( 737 ) از آن عزيز پرسيدند در حضرت خليفه چون او را
هامش
( 1 ) قرمش : كذاSM