همه ظهور « 1 » نور ازلست » ليكن حلول نيست ، غيبى است از احساس ، و از قياس « 2 » خارج است . آنگه جمهور را بمقامات بستود ، گفت
« قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ . » *
« 3 » آنگه خبر داد كه همه برسيدند بحقّ نه به خود ، بكرم نه به معاملت ، همانا كه روزى در بحر بلا سباحت كرد ، در آن دريا غريقى . چون خود نديد ، سفينهء طبيعت بشكست ، و از دور و احكام و ارواح برست . در راه حدث قدم محو ديد قدم را در ذرّه ملتبس ، گفت « منم . » آنگه وصف نديد « 7 » . چون خود را نديد ، گفت « مرا كه داند ، چون من خود را ندانم ؟ » از منقار شاهباز عشق كبوتر حدث برست . جناح در هواى هويّت نزد . سيمرغ مشرق قدم بگشاد ، بسر اتّحاد پرواز كرد . آنگه به زبان بىزبانى « لا احصى ثناء » وار با مرغ ازل راز آغاز كرد . چون از سرّ مكتوم فارغ آمد ، پنداشت كه جز او كس نيست . نقّاشان چين قدم بر اركان عرش غيب نقّاش صور ارواح اسرار يافت . گفت « همه رسيدند و از آن بحر همه چشيدند . » اوّل غيرت بود ، و آخر حيرت .
بيت :
جاى طواف گاهى از غير بىنشان * با زحمتى كه جاى نيابد درو قدم .
هامش
( 1 ) ظهور : -SMهذا ليس منى انما هو ظهور نور الازل من نفسىA( 2 ) و از قياس : و قياسSMعن القياسA( 3 )قَدْ عَلِمَ *: -SM، سورهء 2 ( البقرة ) آيهء 57 و سورهء 7 ( الاعراف ) آيهء 160
( 7 ) نديد : بديدSM