و طلب مال و جاه كردن باشد ، تا مگر كه سر به فرعونى برآورد . تا تايبان را به شهوات از راه ببرد . و مورعان را به رخصت در شبهات افكند ، و زاهدان را به جاه از راه ببرد . فقيران را به سؤال متهم كند . صابران را در غضب اندازد .
اما معرفت نفس بر سه قسم است : قسمى عام راست ، و قسمى خاص راست ، و قسمى خاص الخاص راست .
اما آنچه عام راست معرفت بر صورت افعال وى است ، و آنچه ناموافق است در شريعت و طريقت .
و معرفت خاص بر دقايق و حقايق و مكريات اوست در طيران روح به عالم الهيات .
و معرفت خاص الخاص معرفت است بر وجود او كه از كجا صادر و وارد است . و دانستن او كه لباس تهمت است كه در منسج قهريات بافتهاند . تا در وقت التباس جمال عظمت آن جلباب به اهل توحيد نمايد تا حق را به همه صفات بشناسد . و آن ديده كه او را بيند نور از عين كمال گيرد ، تا به عين لطف عين قهر را ببيند .
كجا است آن معلمى كه آن طرار « 1 » را بدين عيوب بشناسد ، تا مريدان را جنة « 2 » بلا باشد ، و صادقان را شمشير رضا باشد .
اين كلمات كه در اين فصول گفته شد از خاطر بىخاطران « 3 » برآمد ، و اگرنه ما را چه مجال آن باشد كه در اوصاف صفات ما را زبان باشد . از نارسيدگى و بىرسمى بود كه جهان از جوانمردان به صورت خالى بود . و اگرنه ، چه محل دارد گدايى كه در مقام اوليا سخن گويد .
لا جرم چون ايشان رفتند اين ناتمام از بىخودى سخن گويد . اما شادى به روى خوب عاشقان باد كه اين غلط بر ما نگيرند .
هامش
( 1 ) - ب ، د : طراز
( 2 ) - د : انداخته
( 3 ) - ج : خاطر