كه در تخيل آيد ، يا صورتى است كه در دست آيد .
بلى ، خاطرى است كه از عالم قهر در دل ممتحن ورود كند تا دعوىاش از معنى پديد آيد .
و آن القاء حق است كه شعلهء نار افتراق در دل متحيران « 1 » دراندازد . تا بدانند به تقلب احوال و سير اسرار ، كه تا حجب قهريات نبرّى ، به مشاهدت لطفيات نرسى .
بلى ، از آنجا كه مجاز است ، در او سخن گويند ، و به دو افعال مذموم اضافت كنند . زيرا كه تخم فساد است ، و ثمراتش « 2 » و بال است . مايل است به شهوات ، و تن در دهد به لذات .
كسلان كند مرد را از طاعات ، و بشوراند عالم دل را به وسوسه ، و حديث محال مرايى نيست تا غلط نكنى . زيرا كه سر الهام فجور است .
بلى ، چنان كه عافيت را به صورتى بنمايند او را نيز به صورتى بنمايند . و اگرنه او را صورتى نيست . كه آن دلخوشى قومى است ، و هيچكس از اين ابتلا بيرون نشود كه هر يكى را نفسى كافر است كه تا نفس آخر از او باز نماند . زيرا كه تعذيب اوليا است و صحبت آن ناجنس اشد بلاست .
او را بينى در همه احوال كه مايل است به نارضايى ، و فاتر است در رضايى . اگرش رياضت ندهى سر به دعوى خدايى برآرد . و اگر پيشهء او گيرى كافرى . از او نتوان گفت حقيقت او كه مثلى و شبهى ندارد ، زيرا كه آنچهاش نفس خوانند آشوب افعال حق است . و آن صفات است و از آن صفات راه معرفت به حقيقت ذات است .
از آن است كه اگر اين را بدانى حق را بشناسى . و سبب اين كار و اين تصرفات در عارف كه از عالم قهر است ، آن است كه تا مرد عارف ، حق را به همه صفات بداند ، كه به جواهر توحيد نرسد تا در بحار شرك سباحت نكند .
هامش
( 1 ) - الف : « عشق » اضافه دارد
( 2 ) - الف : ثمرهء او