از دل منطمس كند .
اما عقل حقيقى آن است كه پيش از وجود « 1 » حقش بيافريد از نور صرف ، و با او خطاب كرد ، و اعاجيب ربوبيت « 2 » به دو نمود ، تا در عبوديت استوار گشت . و بعد از موجودات به عالم جسمانى فرستاد و به وديعت به روح روحانى « 3 » داد . و محل اين عقل روح مقدس است . و چنان متحدند كه اين را از آن « 4 » باز نتوان دانست . و آن « 5 » را از اين . زيرا كه صفاتش كسب او است كه غرض موجودات است ، و خليفهء بريات است ، و مخاطب مخاطبات است ، و قايل « 6 » كرامات است ، و سرّ فراسات است ، و طير مكاشفات است ، و شاهد مشاهدات است .
اوست كه در حقايق موافق حالات است . و منفرد است از خبيثات « 7 » بشريات و آشوب طبيعيات « 8 » زيرا كه گلى است كه در گل بنىآدم پديد آمد ، تا لحظه به لحظه روح ناطقش ببويد و به طيب او در معرفت متمكن شود . اين عقل است كه از بازار قدم نور حكمت خريد و سلب نفس بر هم دريد . اوست كه باقى ماند با روح مسرمد « 9 » .
بقاء جاودانى دارد ، زيرا كه با حق جاويد ماند . بر « 10 » مزيد است از نور تجلى . چندانى كه كشف بيش باشد ، نور اين عقل بيش باشد . و به كمال هرگز نرسد ، زيرا كه اين حديث نه برسد ، از آن كه عبد است و او حق ، كه اين نيست و او هست .
اما معرفت عقل بر سه قسم است : قسمى عام راست ، و قسمى خاص را ، و قسمى خاص الخاص را .
اما معرفت عام به جوهر عقول بيش از معرفت عقل غريزى نيست . و معرفت خاص بر عقل الهامى است . و معرفت خاص الخاص بر عقل كل است ، و آن عقل حقيقى است كه در مسند حق خليفهء حق است .
هامش
( 1 ) - ج : « كون » اضافه دارد
( 2 ) - ب : الوهيت
( 3 ) - الف ، ج : حيوانى
( 4 ) - د : او
( 5 ) - د : او
( 6 ) - الف ، ج : قابل
( 7 ) - ب : جلباب
( 8 ) - الف : طبيعت ب : طبعيات
( 9 ) - ب : سرمد
( 10 ) - د : در