گرانمايگان راست ، كه هر دم به سراى خاموشان مترقب نور « 1 » اسرارند و حاضر احوالند .
نشنود آنكه با خود است ، و بشنود آنكه بىخود است . از اين حديث محجوب است آنكه در حديث است . بيگانه است از اين آنكه بيگانه نيست . آشنا است آنكه آشنا نيست . بىزبانان راست اين گفت . بىسمعان راست اين شنيد . بىعلمان راست اين علم . بىديدگان راست اين ديد « 2 » .
نگويند با ناتوانان كه نشنوند و ندانند . واجب است در هشيارى بر هشياران كه چون توانند نگويند ، و لازم است بر مستان كه چون توانند بگويند . برهد « 3 » آنكه نگويد ، و نرهد « 4 » آنكه بگويد . اگر گويند با خود گويند و از خود گويند ، و با خود گويند چون با خود باشند ، و اگر بىخود باشند با همه بگويند . چون عاقل بوند بدين كلام بخيل باشند . چون از عشق بىعقل شوند ، در اين گفت سخى باشند . اهل تمكين با اهل تلوين اگر گويند مشبهند ، و اهل تلوين اگر با اهل تمكين گويند معطلند .
رزقنى اللّه و اياكم صرف الخطاب بلا عتاب .
شعر
ابكى الى الشرق و ان كانت منازلكم * من جانب الغرب خوف القيل و القال
اقول بالخد خال حين اذكره * خوف الرقيب و ما بالخد من خال
رباعيه
اى عقل اگر چند شريفى دون شو * اى دل ز دلى بگرد همچون خون شو
در پردهء آن نگار ديگرگون شو * بىچشم درآى و بىزبان بيرون شو « 5 »
هامش
( 1 ) - الف ، ب ، د : ندارد
( 2 ) - ب ، د : ديدن
( 3 ) - د : نرهد
( 4 ) - د : برهد
( 5 ) - اين دو بيت فقط در نسخه « ج » بود