كسى كى صورتى « 1 » نگارد ، اگر به شب بود به روشنايىاش « 2 » حاجت آيد « 3 » . من هزاران هزار صورت در ظلمت ارحام در سه تاريكى « 4 » بنگارم « 5 » و مرا « 6 » به روشنايى حاجت نه .
رنگرز را رنگ بايد تا رنگرزى « 7 » كند ، من صد هزاران هزار نقش گوناگون بر نبات خضرا « 8 » بنگارم و رنگ در ميان نه . هر كسى كى چيزى گيرد بدست گيرد ، در شبان روزى چهارصد هزار « 9 » و چهل هزار و چهار هزار نفس گرم از هر جانورى بگيرم و بدل « 10 » آن نفس سرد به دو « 11 » دهم و دست در ميان نه . پس چون كار من بىآلت مهيّا بود [ 9 ب ] و صنع من بىمايه و مدّت لطيف و زيبا بود ، ازين قبل صنع من نيكوترين صنعها بود ،
« فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ . »
« 1 - »
يكى را از بزرگان پرسيدند كى : حالت چونست ؟ گفت : در راه عشق صانع عاشق صنع او گشتهام . گفتند « 12 » : چون بود كى عاشق صنع گشتى ؟ گفت :
زيرا كى صنعم به دو دلالت كرد تا حسن صانع جان و دل مرا « 13 » غارت كرد . هركس « 14 » كى كسى را دوست دارد ، نظر از ديدار صنع او « 15 » برندارد .
حكايت
نعمان بن بشير گويد : در اقصاى روم كنيزكى را ديدم با جمال ، نظرم « 16 » بر او افتاد . با من « 17 » گفت « 18 » : نه خداوند تو ترا نهى كرده است از نظر به اغيار ؟
گفتم : نظر نه به اغيار است بلكى بصنع خالق « 19 » و جبّار است . هر كرا با صانع آشنايى بود چشم و دل او را از نظارهء صنع او روشنايى بود . آن كنيزك « 20 » گفت :
هامش
( 1 ) - + منقش
( 2 ) - به روشنايى
( 3 ) - بود
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - بنگاشتم
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - تا كه صباغى
( 8 ) - + و صحرا
( 9 ) - صد هزار
( 10 ) - عوض
( 11 ) - بوى
( 12 ) - گفت
( 13 ) - دل و جانم
( 14 ) - هركسى
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - نظر من
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - + يا شيخ
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - جاريه
( 1 - ) سورهء مؤمنون / 14