شكيبا شود ، روزى با دولت هم صحبت « 1 » و آشنا شود .
شعر
ففى رسول اللّه يوسف اسوة * بمثلك محبوسا على الضيم و الضنك
انى بجميل الصبر فى الحسن برهة * فتاب به الصبر الجميل الى الملك
لطيفه :
« 2 » چون تقدير ازل چنان بود كى يوسف پادشاه بود « 3 » ، پادشاه عالم « 4 » اسباب مملكت يوسف مهيّا كرد ، او را به چند چيز از انواع محنت « 5 » مبتلا كرد ، و كيد برادران برو گماشت تا احتمال پيشه گيرد « 6 » . در چاهش كرد تا وحشت آن بيند ، كس را در چاه نكند . در بازار عرض دنياش بفروخت تا ذلّ بندگى ببيند ، بندگان را « 7 » نيكو دارد « 8 » . و به زندانش مبتلا « 9 » كرد تا محنت آن ببيند « 10 » ، بر اهل زندان رحمت كند . بصحبت ملك « 11 » رسانيد تا ترتيب اسباب مملكت درآموزد . چون برين « 12 » همه رياضتها فرهيخته شد « 13 » ، گفت : اكنون بر تخت مملكت بنشين كى شايستهاى اين تخت و مملكت را « 14 » .
پادشاه عالم بنده را به چند چيز مبتلا كرد تا شايستهء لقا « 15 » و ديدار « 16 » كرد « 17 » .
نمازش فرمود تا تذلّل بندگى درآموزد . زكاتش فرمود تا بر بندگان مشفق شود . روزهاش « 18 » فرمود تا آفت « 19 » گرسنگى بچشد . حجّش « 20 » فرمود تا ذلّ غريبى « 21 » بكشد . بيمارى داد تا با الم فرسوده شود و به مرگ « 22 » تا از گناه پالوده شود . و بسؤال « 23 » تا به معرفت آزموده شود . و به دوزخ « 24 » تا جفا ازو زدوده شود . چون بدين « 25 »
هامش
( 1 ) - « هم صحبت » ندارد
( 2 ) - + اى عزيز من
( 3 ) - ملك باشد
( 4 ) - + جل جلاله
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - بيشتر كند
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - رحمت كند و ببخشايد
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - « محنت آن ببيند » ندارد
( 11 ) - ملكش
( 12 ) - بدين
( 13 ) - آموخته گشت
( 14 ) - مملكتى . اشارت : همچنين
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - + و لقا
( 17 ) - گردد
( 18 ) - روزه
( 19 ) - رنج
( 20 ) - حج
( 21 ) - تا غربت و ذل غربت
( 22 ) - مرگ داد
( 23 ) - سؤال فرمود
( 24 ) - به دوزخ فرمود
( 25 ) - با اين همه