مىنواختم ، يكبار نگفتى « 1 » آن منى . اكنون كى پير و ضعيف و بيمار « 2 » و نحيفام « 3 » ، مى « 4 » به من سخريّت كنى « 5 » ، و بدين حالت با خود اضافت كنى « 6 » .
يوسف [ طاقت ] « 7 » استماع داستان حال « 8 » او نداشت گفت « 9 » : « شفاك اللّه ايتها المفتون . » « 10 » و خواص خود را فرمود تا حال او را تعهد كنند « 11 » ، و به نفقهاى كى كفايت او باشد روزگار او را تفقّد كنند « 12 » . يوسف انبارها ساخته بود ، بعضى از بهر « 13 » مهمانان و بعضى « 14 » از بهر صدقات « 15 » و بعضى از بهر خود . ماهبهماه آنچ كفايت زليخا بودى « 16 » ، از انبار « 17 » خاص خود « 18 » به دو مىفرستادى « 19 » و مىگفتى : يا زليخا من در محنت صبر كردم و « 20 » به دولت رسيدم ، تو نيز در فرقت صبر كن باشد كى « 21 » به وصلت « 22 » رسى . زليخا گفت : در آن وقت كى برنا بودم نرسيدم ، بدين وقت اكنون « 23 » كى پير « 24 » و مبتلاام « 25 » چون « 26 » رسم ؟
پس بدان قوت كى يوسف « 27 » مىداد « 28 » روزگار مىگذرانيد « 29 » ، و هر نيمشبى بر سر آن چهارراه آمدى ، و آن خاك را بدست خود برگرفتى ، و در دل و « 30 » ديده مىماليدى « 31 » . بازو « 32 » گفتند : « 33 » چرا چنين « 34 » مىكنى ؟ گفت : آن روز كى يوسف با من سخن گفت ، آن مركب دولت او قدم بدين خاك داشت [ 108 الف ] ، دل ما بدين « 35 » خاك بسبب مجاورت سم « 36 » اسب يوسف الفتى « 37 » يافته است « 38 » .
هامش
( 1 ) - + كه تو
( 2 ) - « و بيمار » ندارد
( 3 ) - نحيف و بيچاره و بيمارم
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - مىكنى
( 6 ) - مىكنى كه زليخاء من
( 7 ) - در متن ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + معاذ اللّه ايتها المفتونة
( 10 ) - از « شفاك اللّه . . . » ندارد
( 11 ) - كنيد
( 12 ) - نفقه كنيد
( 13 ) - + بها و بعضى را از بهر عطا و بعضى از بهر
( 14 ) - بهرهاى
( 15 ) - + دادن به درويشان
( 16 ) - از « و بعضى از بهر خود . . . » ندارد
( 17 ) - بهر
( 18 ) - + و هر كسى را به حد
( 19 ) - همىرسانيدى
( 20 ) - + بصبر
( 21 ) - + تو نيز
( 22 ) - بوصل
( 23 ) - ندارد
( 24 ) - پيرم
( 25 ) - « مبتلاام » ندارد
( 26 ) - چگونه
( 27 ) - يوسفش
( 28 ) - مىدادى
( 29 ) - مىگذاشتى
( 30 ) - « دل و » ندارد
( 31 ) - ندارد
( 32 ) - « بازو » ندارد
( 33 ) - + كه اين
( 34 ) - ندارد
( 35 ) - با اين
( 36 ) - سنب
( 37 ) - + مىباشد
( 38 ) - « يافته است » ندارد