بياورم . ملك گفت : اخيار « 1 » ولايت « 2 » ازين « 3 » عاجز آمدند . تو اين سخن بچه دلالت « 4 » مىگويى ؟ گفت : جوانى عبرى مدّتهاست « 5 » كى تا در زندان است « 6 » ، و اهل علم و تعبير است ، و در آن صنعت بىنظير است . گفت : تو بچه مىدانى ؟ گفت : « 7 » من و خبّاز « 8 » خواب ديديم « 9 » . تعبير آن خواب بكرد ، همچنان بود كى او گفته بود . « 10 » ملك گفت « 11 » : برو و از او بپرس تا « 12 » چه خواب ديدهام « 13 » ، و تعبير آن خواب چيست « 14 » ؟ ساقى گفت : من ازو شرم دارم ، كى هفت سال است تا او مرا بريد پيغام خود ساخته بود « 15 » به نزديك تو ، مرا « 16 » اين ساعت « 17 » ياد آمد . ملك گفت : برو و باك مدار كى اگر آن جوان بدين علم و حكمت آراسته باشد « 18 » كى تو صفت مىكنى ، او خير و شر و نفع و ضرّ « 19 » از خدا بيند نه « 20 » از خلق « 21 » ، در آنچ رفت هيچ چيز با تو نسبت نكند ، و نسيان و حديث « 22 » با خلق « 23 » اضافت نكند .
لطيفه :
ريّان بن الوليد كافر بود ، دانست « 24 » كى خير و شر و نفع و ضرّ « 25 » از خداست « 26 » . و معتزله قدم « 27 » در راه دعوى ايمان دارند و مىگويند : خير از خداست و شرّ از ماست . پس آنجا كى « 28 » احتياط و نظرست معتزله از « 29 » كافر بترست .
قصه :
شرابدار « 30 » بيامد و پيغام ملك بيوسف برسانيد و گفت : ملك خوابى ديده است و فراموش كرده است « 31 » . يوسف كيفيّت « 32 » خواب آغاز كرد و همچنانك ملك ديده بود بگفت « 33 » . ساقى خبر بملك برد « 34 » . ملك « 35 » گفت : خواب اينست « 36 »
هامش
( 1 ) - معبران
( 2 ) - + من
( 3 ) - « ازين » ندارد
( 4 ) - دليرى
( 5 ) - چند سالست
( 6 ) - + و باز داشته است و از
( 7 ) - + زيرا كى
( 8 ) - + خوابى ديده بوديم
( 9 ) - « خواب ديديم » ندارد
( 10 ) - + پس
( 11 ) - بفرمود
( 12 ) - + من
( 13 ) - ديدم تا وى چه جواب دهد
( 14 ) - چگونه كند
( 15 ) - است
( 16 ) - ندار
( 17 ) - سخن او مرا
( 18 ) - است
( 19 ) - + همه
( 20 ) - ندارد
( 21 ) - + نه
( 22 ) - + به تو
( 23 ) - « با خلق » ندارد
( 24 ) - مىدانست
( 25 ) - + همه
( 26 ) - خدا بيند
( 27 ) - و قدريه
( 28 ) - + راه
( 29 ) - معتزلى از جهود
( 30 ) - ساقى
( 31 ) - ندارد
( 32 ) - ندارد
( 33 ) - مىگفت
( 34 ) - ملك را خبر داد
( 35 ) - ندارد
( 36 ) - + گفت