را آورديم اگر چه از مادر و پدر يتيم است باصل و نسب شريف است ، ما را مى دريغ آيد « 1 » كى او را بجز تو به ديگرى سپاريم كى قدر آزادگان و كريمان هم آزادگان و كريمان دانند . خديجه چون درو « 2 » نگاه كرد آن چهرهء او بر مثال ماه آسمان « 3 » ديد و تباشير « 4 » نبوّت درو پيدا ديد . گفت : اى سادات قريش « 5 » او را قرين كنم و بر كل اموال و املاك خويش « 6 » امين كنم .
پس آن سيد « 7 » به كار اين سيده مشغول گشت « 8 » . خديجه او را با ميسره كى غلام او « 9 » بود بشام فرستاد . چون باز آمدند سودى بسيار آوردند « 10 » . ميسره آنچ از صيانت و امانت و كرامات او « 11 » ديده بود با كدبانوى « 12 » خود بگفت . خديجه به تمامى در كار او شد و عاشق احوال روزگار « 13 » او گشت . خواست كى بازو « 14 » مصاهرت كند .
زنان قبيله او را ملامت كردند « 15 » ، گفتند : تو در ميان جنس خويش شريفترين اشرافى و ملكهء زنان « 16 » عبد منافى ، و هيچ كس در عرب بملك و مال تو نيست ، و كس را « 17 » در نعمت و ثروت چون حال تو نيست . چرا « 18 » زن يتيمى باشى « 19 » درويش « 20 » ، كى اندر همه خانه بوريا « 21 » ندارد . خديجه چون آن بشنيد محمد « 22 » را بخواند و هرچ از مال « 23 » و تجمّل و اسباب كى داشت جمله به دو بخشيد و بر خط نبشت « 24 » و بدست او داد و گفت : من بامداد به دنيا توانگر بودم و محمد درويش ، اكنون محمد توانگرست
هامش
( 1 ) - دريغ مىآيد
( 2 ) - در روى سيد صلى اللّه عليه و سلم
( 3 ) - آسمانى
( 4 ) - + نور
( 5 ) - + نيكو تحفهايست كه براى من آوردهايد من نيز پذيرفتم كه در باب او عنايت كنم و يك مرده مزد او از مزد ديگران زياده كنم و با عزيزترين قوم خويش
( 6 ) - خودش موكل و
( 7 ) - + عليه - الصلاة و السلم
( 8 ) - شد
( 9 ) - خديجه
( 10 ) - بياوردند
( 11 ) - آن حضرت عليه افضل الصلوات و اكمل التحيات
( 12 ) - خديجه
( 13 ) - + احوال
( 14 ) - با وى
( 15 ) - مىكردند
( 16 ) - ندارد
( 17 ) - + حال
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - + همىباشى
( 21 ) - بوريايى
( 22 ) - + صلى اللّه عليه و سلم
( 23 ) - + و ملك
( 24 ) - و برين خطى نوشت كه اين مال اوست