اصمعى گويد مرا خوش آمد آن « 1 » حال و گفتار او ، خواستم كى روى را در دست و پاى او مالم . گفت اى « 2 » شيخ مكن « 3 » اگر بما « 4 » تقرّب مىكنى « 5 » هم از آن چيزى بخوان كى آن روز خواندى . گفتم چه « 6 » خواندم آن « 7 » روز « 8 » ؟ گفت
« وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما - تُوعَدُونَ - فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ . »
« 1 - » گفت آن كدام سفله باشد كى خداوند « 9 » را بر گفت « 10 » او « 11 » تهمت كند تا او را حاجت به سوگند « 12 » بود . پس گفت من مىخواهم كى سماع اين لفظ را نثارى كنم يك بار ديگر بگو .
بارى ديگر « 13 » بگفتم . آهى بكرد و جان بداد . « 14 » ندايى شنيدم از آسمان و منادى را نديدم . « 15 » گفت هر كس كى خواهد كى آخرت را برگ و عدّة ساز كند « 16 » بشتابد تا بر بزرگترين « 17 » دوست خداى « 18 » نماز كند . اهل موسم جمله روى به دو نهادند و جهاز « 19 » كردند و نماز « 20 » كردند و دفن كردند . « 21 » بعد از هفتهاى شبى « 22 » او را در هيئتى « 23 » و صورتى « 24 » نيكو بخواب ديدم . گفتم بچه رسيدى بدين چه رسيدى « 25 » ؟
گفت بدان رسيدم بدين درجه « 26 » كى كلام حق را بصدق « 27 » به گوش هوش « 28 » بشنيدم .
« 29 » اى مرد خواننده « 30 » بخوان تا چنين سعادتى « 31 » يا بى و اى مرد امّى بشنو تا در آن سعادت با او « 32 » مشاركت يا بى .
بيت
بر خوان تو كتاب ذكر و بنشين « 33 » خاموش [ 5 ب ] * خواننده اگر نهاى تو بارى بنيوش
هامش
( 1 ) - از
( 2 ) - يا
( 3 ) - ندارد
( 4 ) - مرا
( 5 ) - كنى
( 6 ) - چون
( 7 ) - ندارد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - + خويش
( 10 ) - گفتار
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - سوگند
( 13 ) - « بارى ديگر » ندارد
( 14 ) - تسليم كرد گفت
( 15 ) - « منادى را نديدم » ندارد
( 16 ) - سازد
( 17 ) - به بزرگترين
( 18 ) - + تعالى
( 19 ) - چهار تكبير
( 20 ) - دفن
( 21 ) - « دفن كردند » ندارد
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - هيئتى
( 24 ) - ندارد
( 25 ) - بدين مقام
( 26 ) - ندارد
( 27 ) - ندارد
( 28 ) - + و جان و دل
( 29 ) - + موعظه
( 30 ) - قارى
( 31 ) - سعادت
( 32 ) - وى
( 33 ) - منشين
( 1 - ) سورة الذاريات / 22 و 23