زليخا گفت : يا يوسف مكن ، كى از آن روزگار « 1 » باز كى روى تو در خواب ديدهام « 2 » ، اين جمال خود از بهر تو ورزيدهام « 3 » . يوسف گفت : اين همه هست و لكن « 4 » عزيز مرا به گمان نيكو خريده است « 5 » تا مگر فرزند او باشم ، او مرا « 6 » گمان فرزندان مىبرد « 7 » ، من بازو « 8 » معاملت بيگانگان چون كنم .
در خبر مىآيد كه فردا « 9 » بنده را در عرصات قيامت آرند ، ملايكه گويند او را بدان زندان بدبختان فرستيد كى از خوردن او « 10 » بوى شبهت مىآيد ، و از زبانش بوى غيبت مىآيد ، « و كذا فى جميع اعضائه . » ملك تعالى گويد : « انا عند ظن عبدى . » او بما « 11 » گمان كريمان برده است ما با وى معاملت لئيمان چون « 12 » كنيم « 13 » ؟
اگر او خلاف عهد و پيمان كرد ، من خلاف آن نكنم « 14 » . اگر او ترك فرمان من « 15 » كرد من ترك لطف و احسان او نكنم ؛ و اگر او بدى كرد و به من گمان نيكى برد ، من وى را « 16 » به خود بدگمان نكنم . « 17 »
شعر
تا نامرزم ز بد پشيمان نكنم * چون آمرزم بكرده تاوان نكنم
بنگر تو به من گمان خود تا چونست * آن كت به من است گمان بجز آن نكنم
هامش
( 1 ) - روز
( 2 ) - ديدم
( 3 ) - بهر او پروريدم
( 4 ) - و ليكن
( 5 ) - خريد
( 6 ) - به من
( 7 ) - برد
( 8 ) - با او
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - خوردنش
( 11 ) - به من
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - نكنم
( 14 ) - من خلاف وعده و پيمان نكنم
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - او را
( 17 ) - + رحمت كنم كه از رحيمان جز رحمت نيايد . بيت :