هيت لك تعال و أدن منى و قيل هذه الكلمة سريانيّة و قيل عربيّة و قيل هذه لغة حرّان وقعت الى الحجاز « 1 » . »
قصه :
و آن چنان بود كى چون عزيز « 2 » يوسف را بخريد و « 3 » به فرزندى برگرفت ، زليخا را گفت :
« أَكْرِمِي مَثْواهُ . »
« 1 - » زليخا او را سر به شانه كردى و موى ببافتى و سرمه در چشم كردى ، همچنانك « 4 » عروس را آراسته مىكنند « 5 » او را مىآراستى ، و هر روز مهر « 6 » يوسف در دل او مىافزودى ، تا آن مهر « 7 » بهغايت شد و زليخا در كار خود بىطاقت شد . رويش از عشق او « 8 » زرد شد ، « 9 » بىخواب و بىخورد شد . دايه چون او را چنان ديد ، به دو تهمت عاشقى « 10 » برد ، و « 11 » آن نه تهمت بود ، بلك عين حقيقت بود . « 12 »
شعر
چون مرا بينند نه با خود « 13 » حدّ مستانم زنند * هست بر رويم نشان و تهمت مىخوارگان « 14 »
دايه گفت : دوست مادر بگو ترا چه رسيده است ، كى خواب و خور از تو رميده است « 15 » ؟ هر راهى را نشانى است و هر دردى را درمانى است ، اگر از درد تو خبرم « 16 » باشد ، باشد « 17 » كى دارو « 18 » و علاج آن بدانم . زليخا دست بىصبرى برافراشت ، و يكبارگى « 19 » پرده از روزگار « 20 » برداشت و گفت : چه گويم ترا كى دل « 21 » در جمال اين
هامش
( 1 ) - + و قيل طلبته و قصدته . . . الخ
( 2 ) - + مصر
( 3 ) - وى را
( 4 ) - + مشاطه
( 5 ) - آرايد
( 6 ) - عشق
( 7 ) - عشق
( 8 ) - « از عشق او » ندارد
( 9 ) - + مهر ديگران در دلش سرد شد
( 10 ) - + برو روان ديد
( 11 ) - + « برد و » ندارد
( 12 ) - در متن : + قصه
( 13 ) - گه مرا با تو بينند
( 14 ) - مىخوارگى
( 15 ) - ندارد
( 16 ) - خبر يابم
( 17 ) - ندارد
( 18 ) - « دارو و » ندارد
( 19 ) - بهيكبار
( 20 ) - روى كار
( 21 ) - دلم در كار و حال و
( 1 - ) سورهء يوسف / 21