غلام عبرى آويخته است ، و مهر او بر جان من آميخته است . « 1 » زود چارهء كار ما بجوى و اگر نه به ترك جان و عيش و روزگار ما بگوى . « 2 » دايه گفت : اين را چاره هست و لكن « 3 » مال بذل بايد كردن . زليخا كليد گنجخانه « 4 » به دو « 5 » انداخت « 6 » و گفت :
هرچ خواهى بذل كن « 7 » و در ميان تدبير « 8 » و ساز وصل كن . دايه « 9 » گفت : بفرماى تا بنايان « 10 » را گرد « 11 » كنند . زليخا كس به چين فرستاد تا از آنجا « 12 » بنايان « 13 » را بياوردند ، و بسيار طرايف « 14 » و چيزها « 15 » بخريدند و خانهاى از سنگ رخام و مرمر « 16 » بنا كردند .
و گويند كى از بلور و آبگينه مخروط كردند « 17 » ، و در سقف « 18 » گرداگرد « 19 » آينههاى چينى درگرفتند . و بفرمود تا پردههاى چينى بكردند « 20 » و صورت زليخا و يوسف برنگاشتند « 21 » .
و اين « 22 » خانهء حيلت و خلابت است ، كى ملك تعالى در كلام خويش « 23 » خبر داد « 24 » . قوله تعالى « 25 » :
« راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها
« 26 »
. »
« 1 - »
پس زليخا خود را بياراست و موى را بپيراست ، و پيراهن پرلؤلؤ « 27 » در پوشيد و كلاهى مكلّل بر سر نهاد ، و عروسوار بر آن تخت « 28 » بنشست ، و آنگه « 29 » دايه
هامش
( 1 ) - + و عشق او غوغاء من انگيخته است
( 2 ) - + بيت :تا در كف تو دلم زبون افتادست * راز دلم از پرده برون افتادستاكنون كه دلت به قصد خون افتادست * درياب كه صيد سرنگون افتادست( 3 ) - و ليكن
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - بينداخت
( 7 ) - + و ترتيب
( 8 ) - « و در ميان تدبير و » ندارد
( 9 ) - ندارد
( 10 ) - بناگران
( 11 ) - جمع
( 12 ) - « تا از آنجا » ندارد
( 13 ) - بنا آن
( 14 ) - + چينى
( 15 ) - « و چيزها » ندارد
( 16 ) - + و گويند از بلور و آبگينه و مخروط
( 17 ) - از « و گويند كه از . . . » ندارد
( 18 ) - + آن
( 19 ) - « گرداگرد » ندارد
( 20 ) - ببافتند
( 21 ) - نگاشته شد
( 22 ) - آن
( 23 ) - قديم از اين خانه ذكر مىكند
( 24 ) - « خبر داد » ندارد
( 25 ) - « قوله تعالى » ندارد
( 26 ) - + عن نفسه
( 27 ) - پيراهنى مرصع به لؤلؤ
( 28 ) - + با زينت
( 29 ) - « آنگه » ندارد
( 1 - ) سورهء يوسف / 23