اين تويى تو كز لئيمى مى « 1 » ز من فرقت كنى * وين منم من كز كريمى با تو مى وصلت كنم
الفصل السادس و العشرون من قصة يوسف عليه السلم
فى قوله تعالى :
« وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ .
« 2 »
»
« 1 - » الآيه . قال الامام رضى اللّه عنه : « من طال الى المحبوب شوقه لا يخيب « 3 » عن المطلوب قلبه . » هر كرا مدت شوقش دراز در كشيد ، او « 4 » روزى بمحبوب خود رسد « 5 » . دويست سال آدم و حوا را از يكديگر جدا كردند « 6 » ، آخر هم با يكديگر رسيدند . چهل سال يعقوب را از يوسف ببريدند ، آخر هم با يكديگر رسيدند « 7 » . زليخا يوسف را بخواب « 8 » ديد . هفت سال به دل مهر او مىورزيدند ، آخر هم بوصال او رسيد . مؤمن هفتاد سال راه وصال او مىورزد « 9 » ، باشد كى بوصال « 10 » او « 11 » رسد .
بيت
مرا در عشق « 12 » چون عشاق دارد * دلم از شادمانى « 13 » طاق دارد
گهم حيران و واله دارد از عشق * گهم « 14 » سر گشته در آفاق دارد
اگر ما را نخواهد داد ديدار * چرا دايم چنين مشتاق دارد
هامش
( 1 ) - تا
( 2 ) - + لامراته اكرمى مثواه
( 3 ) - لا يغيب
( 4 ) - آخر
( 5 ) - برسد
( 6 ) - ببريدند
( 7 ) - با يوسف رسيد
( 8 ) - در خواب
( 9 ) - مىجويد و بدل مهر او مىورزد و آخر روزى
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - به دو
( 12 ) - در مهر
( 13 ) - در متن :
دلم را ز اشتياق
( 14 ) - گهى
( 1 - ) سورهء يوسف / 21