شعر
رأيت سرور قلبى فى منامى * فاحببت التنعس و المناما
بيت « 1 »
ناخورده شراب وصل تو مست شديم « 2 » * زير قدم فراق تو پست شديم « 3 »
از هجر تو گر دست نگيرى ما را * از پاى در آمديم « 4 » وز دست شديم « 5 »
پس دايگان و كنيزكان گرد او درآمدند و او را سلوت دادند كى دل مشغول مدار ، باشد كى اين سبب آن صورت « 6 » باشد كى تو در خواب ديدهاى « 7 » ، عقل با خود آر و صابرى پيشه گير تا خود چه پيدا شود « 8 » . هفت سال در بستر شوهر بشد و شوهر بر او ظفر نيافت « 9 » و به مهر خود بود . گروهى گفتهاند « 10 » كى چون عزيز « 11 » پاى در بستر كردى « 12 » ، حق تعالى جنيى را بفرستادى تا در ميان او و زليخا بخفتى ، تا هفت سال بدين نسق بگذشت . آن روز كى يوسف را « 13 » بر در سراى زليخا كردند ، چون « 14 » چشم زليخا بر جمال يوسف افتاد ، آهى بكرد « 15 » [ 60 الف ] و بىهوش شد .
كنيزكان گرد او درآمدند و گفتند : ترا چه رسيده است « 16 » ؟ گفت : آن گمشده را باز يافتم ، آنست كى در من يزيد « 17 » مىفروشند . پس كسى را به دو فرستاد كى كسى را بر ما اختيار مكن ، تا هرچ دارم در بهاى تو دربازم « 18 » . گفت : هفت سال است تا ترا در خواب ديدهام « 19 » و بدل « 20 » مهر تو برزيدهام « 21 » . يوسف جواب داد : « و كذا رأيتك فى المنام
هامش
( 1 ) - +در خواب خيال تو چو خوابم بربود * خوبى جهان به چشم من زشت نموداى ديده بخواب شو تو يكبار دگر * تا بو كه جمال دوست بازآيد زود( 2 ) - شدم
( 3 ) - شدم
( 4 ) - درآمدم
( 5 ) - شدم
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - ديدى
( 8 ) - + كه كار افتاده است
( 9 ) - + و گروهى گويند كه ملك تعالى شهوت ازو بستد تا چون زليخا بيوسف رسيد
( 10 ) - گويند
( 11 ) - ملك
( 12 ) - + با وى
( 13 ) - + به عرضگاه آوردند
( 14 ) - « بر در سراى زليخا كردند چون » ندارد
( 15 ) - بزد
( 16 ) - رسيد
( 17 ) - به من يزيدش
( 18 ) - + و جان فداى ديدار تو كنم
( 19 ) - بخواب ديدم
( 20 ) - « و بدل » ندارد
( 21 ) - ورزيدهام