مع الجنس اميل « 1 » . »
بيت
اى هرك بجدّ و جهد جوينده بود * در كوى وفا به مهر پوينده بود
لا بد برسد بدانچ خواهنده بود * جوينده مثل زنند ياونده « 2 » بود
مالك بن زعر « 3 » خوابى ديد كى غلامى ياود « 4 » ، و آن غلام سبب غنيمت « 5 » توانگرى « 6 » او شود . پنجاه سال در طلب او بشتافت « 7 » ، به عاقبت به سبب جمال او توانگر شد .
قصه « 8 » :
آوردهاند كى چون يوسف را به مصر درآوردند و در خانهاى بردند ، نورى از آن خانه مىتافت و تا بعنان آسمان مىرسيد « 9 » ، و هرك آن نور « 10 » مىديد ، از عشق جمال او مىخروشيد ، مالك گفت : هرك خواهد در جمال او نگرد « 11 » ، بايد « 12 » كى فردا بازآيد و دينارى با خود بياورد « 13 » . همه گفتند : ارزان است ديدارى ازو بدينارى . ديگر روز ، خلق روى بدر سراى « 14 » او نهادند ، دينارى مىدادند و ديدارى مىديدند . آن روز ششصد هزار دينار جمع آمده بود . گفتند : يا مالك سعر ارزان نهادى « 15 » گفت : هرك خواهد فرداش ببيند ، دو دينار با خود آرد « 16 » و ديدارى ببيند « 17 » . پس او « 18 » را به طرزى « 19 » ديگر بيار است . چون ديگر روز بود ، خلق بيامدند و « 20 » روى بدر سراى او نهادند ، دو دينار مىدادند و نظرى « 21 » مىديدند . آن روز هزاران هزار « 22 » دينار جمع آمده بود . آن روز كى يوسف خود را ديد ، بهاى او ده درم سياه
هامش
( 1 ) - از « كه گفتهاند . . . » ندارد
( 2 ) - يابنده
( 3 ) - ذرعه
( 4 ) - يابد
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - + غنيمت
( 7 ) - + به عاقبت مراد خود بيافت . اگر چه در راه طلب او مضطر شد
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - مىشتافت
( 10 ) - ندارد
( 11 ) - نظرى كند
( 12 ) - + كه با يك دينار خراجى آيد
( 13 ) - از « فردا بازآيد . . . » ندارد
( 14 ) - بسراى
( 15 ) - است
( 16 ) - بياورد
( 17 ) - « و ديدارى بيند » ندارد
( 18 ) - يوسف
( 19 ) - به نوعى
( 20 ) - « بيامدند و » ندارد
( 21 ) - ديدارى
( 22 ) - + و چهار صد هزار