كردم « 1 » . از مشاهدهء جمال او ، آن همه مال « 2 » بر فقرا و مساكين مصر تفرقه « 3 » كرد ، و آن كنيزكان را آزاد كرد و گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه و انت نبى الاكرمين رسول اللّه . » اين بگفت « 4 » و روى بگردانيد و به درياى قرزم « 5 » در رفت ، و در جزيرهاى مقام كرد و حق را همىپرستيد ، تا از دنيا كرانه كرد « 6 » .
پس ديگر روز خبر در شهر افتاد كى آن غلام « 7 » را به من يزيد « 8 » مىفروشند « 9 » .
ديگر روز در ميدان كرسيهاى « 10 » زرين بنهادند و يوسف را بياراستند و بر كرسى « 11 » نشاندند . هر كى آنجا صاحب بضاعت بود و خداوند مال و ثروتى بود ، سرمايه برگرفتند تا او را بخرند . پيرزنى در ميانه مىآمد ، كلافهء « 12 » ريسمان در دست گرفته .
گفتند او را : كجا مىشوى « 13 » ؟ گفت : به خريدن يوسف . گفتند : اى بيچاره آنجا خروارها مشك و عود و كافور و عنبر بهم « 14 » نهادهاند ، تو بازين « 15 » بضاعت مختصر كجا مىروى ؟ گفت : اگر نگذارندم كى بخرم بارى بگذارند كى ببينم .
بيت
در هر طوبى دستگزارى رسدم * تا بو كى ز گلزار تو خارى رسدم
گيرم كى مرا دست به وصلت نرسد * غم خوردن تو ز دور بارى رسدم
قصه :
پس « 16 » يوسف در آن ميان « 17 » بر كرسى زرين « 18 » نشست و آن جمال او در زير نقاب پيدا گشت . هيچ كس نبود كى از زن و مرد نه از « 19 » خريدن يوسف درون او « 20 » پيدا نگشت « 21 » . پيرى از گوشهاى درآمد منور ، و گويند آن فرشتهاى « 22 » بود كى
هامش
( 1 ) - + پس آن همه در
( 2 ) - « جمال او آن همه مال » ندارد
( 3 ) - نفقه
( 4 ) - « اين بگفت » ندارد
( 5 ) - قلزم
( 6 ) - بيرون شد
( 7 ) - + عبرى
( 8 ) - + آرند تا فروشند
( 9 ) - « مىفروشند » ندارد
( 10 ) - كرسى
( 11 ) - او
( 12 ) - كلاوه
( 13 ) - مىروى
( 14 ) - بر هم
( 15 ) - با اين
( 16 ) - چون
( 17 ) - ميدان
( 18 ) - ندارد
( 19 ) - او را
( 20 ) - در دلش
( 21 ) - شد
( 22 ) - فريشتهء