خبر به خليفه رسانيدند « 1 » ، كى گدايى آمده است و با تو مصاهره مىخواهد . خليفه « 2 » گفت : تدبير چيست ؟ قومى « 3 » گفتند : ديوانه است ببايد بستن « 4 » . قومى ديگر گفتند « 5 » :
ببايد زدن « 6 » [ بعضى گفتند ببايد كشتن « 7 » ] خليفه گفت : زدن شرط نيست كى مىگويند درويش است ، و كشتن نيز شرط نيست مگر كارى « 8 » افتاده است ، و اگر ديوانه است مگر « 9 » سوداى عشقش ديوانه كرده است . تدبير ما آن است كى « 10 » مقصود او را بكارى وابنديم كى « 11 » از عهدهء آن « 12 » بيرون نتواند آمدن « 13 » ، تا از درگاه ما فراتر شود .
گفتند : يا امير المؤمنين آن چه كار است ؟ انگشترى « 14 » از انگشت بيرون كرد و گفت : اين را به دجله اندازيد در پيش وى ، و او را بگوييد كى مهر اين دختر كى تو مىخواهى آنست كى انگشترى از دجله برآرى « 15 » و به خليفه رسانى . حال با درويش بگفتند ، و انگشترى را بياوردند و به دجله انداختند « 16 » . درويش گفت : روا باشد .
برفت و كدويى بر سر چوبى بست و آب بدان كدو از دجله مىكشيد و مىريخت . گفتند :
چه مىكنى ؟ گفت : مىخواهم كى اين آب را جمله بركشم ، تا زمين او پيدا شود ، و انگشترى « 17 » كى در آب افتاده است پيدا « 18 » شود . گفتند : اى سليم دل اين آب هرگز به بن « 19 » نرسد « 20 » . گفت : از دو بيرون نيست « 21 » ، يا اين آب سپرى شود ، و من به مقصود رسم ، يا عمرم سپرى شود تا از بند مهر مطلوب برهم . يك سال برآمد ، درويش را « 22 » بدان مشغول ديدند ،
هامش
( 1 ) - رسيد
( 2 ) - از « كه گدايى آمده . . . » ندارد
( 3 ) - بعضى
( 4 ) - « ديوانه است ببايد بستن » ندارد
( 5 ) - « قومى ديگر گفتند » ندارد
( 6 ) - + و بعضى گفتند ببايد كشتن و بعضى گفتند ديوانه است ببايد بستن
( 7 ) - در متن : ندارد
( 8 ) - كار
( 9 ) - هم
( 10 ) - + ما اين
( 11 ) - + او
( 12 ) - كار بدر نيايد
( 13 ) - « بيرون نتواند آمدن » ندارد
( 14 ) - + را
( 15 ) - + انگشترى را بياوردند و پيغام خليفه به دو رسانيدند
( 16 ) - از « و به خليفه رسانى حال . . . » ندارد
( 17 ) - + بدر آورم تا كارم مهيا
( 18 ) - از « كه در آب افتاده . . . » ندارد
( 19 ) - « به بن » ندارد
( 20 ) - بنرسد
( 21 ) - نباشد
( 22 ) - مرد را هم