كى به اخرى او را « 1 » از خود جدا كند .
حكايت
يك سال آتشى در شهر بصره « 2 » افتاد ، حسن بصرى بدر « 3 » آمد از دروازهء شهر « 4 » ، ديد كى « 5 » درويشى بدان آتش ماهى بريان مىكرد . حسن گفت : اى درويش چه جاى بريان كردن است ؟ نمىبينى « 6 » كه خلق در چه محنتاند « 7 » ؟ درويش گفت : اى شيخ اين شهر را از بهر تسكين آرزوى « 8 » ما مىسوزند « 9 » . گفت چه مىگويى ؟ گفت :
بيست سال است تا در آرزوى ماهى « 10 » بديم « 11 » ، هرگاه كى ماهى بدست آمدى ، بىاختيار « 12 » آتش نبودى « 13 » ، و هرگاه كى آتش بودى ماهى نبودى . امروز بدين دروازه بيرون آمدم ، به كنار آب وضو مىكردم ، ماهيى از آب بدر آمد « 14 » و خود را در پيش ما افگند . خواستم كى او را « 15 » به آب افگنم . « 16 » ماهى دهان باز كرد و گفت : بيست سال است تا در آرزويى « 17 » ، مرا قربان كن « 18 » . گفتم : من به اختيار آتش طلب نكنم . گفت :
برو به دروازهء شهر « 19 » كى از بهر تسكين تو آتش در « 20 » بصره زدهاند « 21 » ، چون [ 48 الف ] تو به دروازه رسيده باشى « 22 » ، آتش بدانجا رسيده باشد . ماهى « 23 » بريان كن و نصيب خويش از ما بردار . « 24 » گفت : مرا « 25 » شگفت آمد ، ساعتى در او نظاره كردم . درويش ماهى بريان كرد و در پيش نهاد و گفت : اگر سر مساعدت « 26 » دارى ، بيا . از هول و هيبت « 27 » آتش نزديك نيارستم رفتن « 28 » ، درويش چون ماهى بخورد ، در ساعت آن آتش
هامش
( 1 ) - « او را » ندارد
( 2 ) - مصر
( 3 ) - به دروازه
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - + مىسوخت
( 6 ) - مىبينى
( 7 ) - محنت و زارىاند
( 8 ) - ندارد
( 9 ) - مىسوزانند شيخ
( 10 ) - + بريان
( 11 ) - بوديم
( 12 ) - به اختيار
( 13 ) - بدست نيامدى
( 14 ) - برآمد
( 15 ) - + باز
( 16 ) - + آن
( 17 ) - آرزوى منى
( 18 ) - + و نصيب خويش از ما بردار
( 19 ) - ندارد
( 20 ) - + شهر
( 21 ) - زدند
( 22 ) - رسى
( 23 ) - ما را
( 24 ) - + حسن
( 25 ) - + از آن
( 26 ) - مساعد
( 27 ) - + آن
( 28 ) - نتوانستم رفت