بهشت را بفرستادى ، از بهر مؤانست « 1 » با او سخن گفتندى . هر فرشتهاى با هديهاى و هر كودكى با تحفهاى . يوسف در ميان اين همه لطائف در چاه مى [ 44 ب ] خندان بود ، و يعقوب از بيم هلاك او گريان بود « 2 » .
لطيفه :
[ چنين است ] حال بندهء « 3 » مؤمن « 4 » [ كى ] در سلب ايمان از عالم « 5 » دنيا با كرانه شود ، و در آن چاه لحد و گور بازداشته شود . اگر از سعادتش مدد پيوسته شود ، فرشتگانش « 6 » هديه آرند ، و غلمانش « 7 » از بهشت « 8 » تحفه آرند ، و درى از آن دولت سراى ابد در آن منزلگاه « 9 » او گشايند ، و بر آن فرش استبرق بهشتش بخوابانند « 10 » . او « 11 » در ميان اين همه انوار « 12 » لطف « 13 » مىخندد ، و خويشاوندان « 14 » او بر روى زمين در حسرت فراق « 15 » او مىگريند . يوسف در چاه مىگفت : كاشكى پدر بدانستى كى چاه مرا گاه آمد تا چندان نگريستى ، و مؤمن در لحد مىگويد : كاشكى قوم من بدانستندى كى گور و لحد مرا جوار قرب احد آمد ، تا چندان غم نخوردندى .
خبر « 16 » :
مصطفى صلع « 17 » گفت : « القبر قبران : اما روضة من رياض الجنة او حفرة من حفر النيران . » « 18 » گفت : گور [ يا ] روضهاى است از روضهاء بهشت و درجات او ، يا كندهاى « 19 » از كندهاء دوزخ و دركات او . اى بسا كسا كى بر پشت « 20 » زمين به آتش رنج و محنت « 21 » سوزان است ، و در آن زير زمين در رياض لطف جنت « 22 » نازان شود ، و اى بسا كسا كى بر پشت « 23 » زمين بمال و نعمت نازان است ، و « 24 » در زير زمين به آتش درد و فرقت سوزان شود .
هامش
( 1 ) - + يوسف با اين همه لطافت خندان و يعقوب از بيم هلاك يوسف گريان
( 2 ) - از « با او سخن گفتندى . . . » ندارد
( 3 ) - + نيز در چاه لحد هم برين صفت باشد مؤمنى كه در
( 4 ) - ندارد
( 5 ) - دار
( 6 ) - فريشتگانش
( 7 ) - غلمان و ولدان
( 8 ) - بهشتش
( 9 ) - در متن : منزگاه
( 10 ) - بنشانند
( 11 ) - بنده
( 12 ) - ندارد
( 13 ) - لطائف الهى
( 14 ) - خويشان
( 15 ) - درد و فرقت
( 16 ) - در متن : حكايت
( 17 ) - صلى اللّه عليه و سلم
( 18 ) - + سيد
( 19 ) - + است
( 20 ) - در روى
( 21 ) - « رنج و محنت » ندارد
( 22 ) - حق
( 23 ) - در روى
( 24 ) - + فردا