اگر چه بشكستى با من پيمان خود ، نيكو بردى به من گمان خود . بخشيدم « 1 » آن شكست « 2 » پيمان تو ، بدان نيكو « 3 » ظن و گمان « 4 » تو . اكنون « 5 » رفت آن همه « 6 » درد و غمان تو « 7 » ، و آن بيم فرقت « 8 » و اندوهان تو . اينك بگير منشور امان تو « 9 » ، تو آن من ، من آن تو .
شعر « 10 »
اى شكسته مهر عهد و بندگى عصيان تو * در وفا با ما شده از هم برون پيمان تو
داشته دعوى « 11 » ايمان با فعال « 12 » كافران * اى بدعوى پيش رفته عرض كن برهان تو
اى بتن اندر ريا و اى بدل اندر هوا * با هواها كى بماند در دلت ايمان تو
گر شكستى عهد را بارى گمان بد مبر * كآتش فرقت فروزم در دل و در جان تو
ور گمان تو نكو باشد به من گويم ترا * اى حبيب من بيا تو آن من ، من آن تو
الفصل التاسع عشر من قصة يوسف عليه السلم [ 44 الف ]
فى قوله تعالى :
« وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ . »
« 1 - » قال الامام رضى اللّه عنه :
هامش
( 1 ) - + كه به من گمان نيكو بردى
( 2 ) - شكستن
( 3 ) - حسن
( 4 ) - نيكى گمان
( 5 ) - ندارد
( 6 ) - ندارد
( 7 ) - + تو رفت
( 8 ) - « بيم فرقت » ندارد
( 9 ) - + اى
( 10 ) - بيت
( 11 ) - ندارد
( 12 ) - و آنكه تو بفعل
( 1 - ) سورهء يوسف / 18