و قلم . « 1 » گويد : خداوندا ايشان مرا نديدهاند ؟ به گناه « 2 » من « 3 » چون نگريدهاند « 4 » ؟
ملك تعالى گويد : گوايان « 5 » ديگر دارم . بنده گويد : كداماند . « 6 » گويد : تو خود بر گناه « 7 » خود گواى « 8 » منى . بنده گويد : خداوندا من گناه خود را انكار مىكنم ، بر گناه خود « 9 » چگونه گوايى « 10 » دهم . پس خطاب آيد بدست و پاى و اعضاء « 11 » بنده ، كى اين بنده از لجوجى با من مىستيزد ، از « 12 » انكار خود درمىآويزد . اى دست بنده « 13 » بگو تا چه گرفتى ، و اى پاى بنده بگو تا كجا رفتى ، و اى زبان بنده بگو تا چه گفتى ، و اى گوش بنده بگو تا چه شنيدى ، و اى چشم بنده بگو تا به كجا نگريدى ، و اى تن بنده بگو تا چه ورزيدى ؟ در ساعت هر عضوى را از اعضاء او « 14 » زبانى فصيح پيدا شود .
بنده از گفتار خود در عالم انكار خود رسوا شود . پاى گويد : من به ناشايست و شهوت رفتم . دست گويد : من به نابايست و شبهت گرفتم . زبان گويد : من دروغ و غيبت گفتم . گوش گويد : من زور و بهتان شنيدم . چشم گويد : من بنا محرمان نگريدم .
تن گويد : من عصيان و گناه ورزيدم . ملك تعالى بىواسطه با سرّ بنده گويد « 15 » .
من آنهمه ديدم و لكن پرده ندريدم . بنده « 16 » متحيّر فروماند ، گويد : آه اكنون مرا از قبضهء « 17 » قهر حق « 18 » كه رهاند ؟ از شرمسارى سر در پيش افگند « 19 » . خطاب آيد كه « 20 » بندهء بيچاره ، حجت ديگر چه « 21 » دارى ؟ بنده « 22 » گويد : خداوندا « 23 » اگر حجّتم برسيد « 24 » حاجتم نرسيد . گويد : چه حاجت خواهى با اين « 25 » معامله كى تو دارى ؟ بنده گويد :
ملكا معاملهء لئيمان آوردم و لكن به تو گمان « 26 » كريمان دارم « 27 » ، پادشاه عالم گويد :
هامش
( 1 ) - + بنده
( 2 ) - بر گناه
( 3 ) - + چگونه گواهى دهند
( 4 ) - « چون نگريدهاند » ندارد
( 5 ) - گواهان
( 6 ) - + ملك تعالى
( 7 ) - « بر گناه » ندارد
( 8 ) - گواه
( 9 ) - « بر گناه خود » ندارد
( 10 ) - گواهى
( 11 ) - به دستها و عضوها
( 12 ) - و دست از دامن
( 13 ) - ندارد
( 14 ) - بنده
( 15 ) - + اى بنده
( 16 ) - + بيچاره
( 17 ) - چنگ
( 18 ) - او
( 19 ) - + پس
( 20 ) - + اى
( 21 ) - ديگر چه حجت
( 22 ) - ندارد
( 23 ) - + و پادشاها
( 24 ) - رسيد
( 25 ) - ازين
( 26 ) - + و مكافات
( 27 ) - آوردم